تبليغاتX
بسپرم به دست تقدیر

بسپرم به دست تقدیر

کاش گذشته در می گذشت

بعد عمری!!!!!!!!!!!

سلام .

بعد عمری دوباره وبلاگ رو اپ کردم ...

امان از دست این دبیرستان و امتحاناش

امروز یه شعر از خودم رو گذاشتم تو وبلاگ خیلی دلم می خواد نظرتون راجع بهش بدونم ...

 


بازم گریه بازم اشک. شده مهمون خونه

چه قدر غمگین و خستم. فقط خدا می دونه

شکستن دلمو باز. اره ای دل غافل

اشک مونس غم هام. اونم شده بی خونه

 

دلم داره هوای یه جو معرفت ناب

کجا باید بگردم. تو قلبم یا توی خواب

هرچی بود توی فکرم فهمیدم که سرابه

یاد لحظه به لحظش دلم رو کرده بی تاب

 

نمی دونم می دونه عذابم داده با نه ؟

نمی دونم که حرفاش حقیقت داره یانه

دل من خورد و خاکه ولی انگار نه انگار

غرورمم که پاشید حالا خوشحاله یا نه ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 14:9  توسط سارا  | 

یه کم بخندیم...

سلام!!!!

اره من اومدم امروز تنها روز ازادم هست !!!!

بابا چه می کنه این دبیرستان ...! ادم افسردگی میگیره .... اخه یه کم نمراتم داغون شده ....نه اون قدر ها هم مثلا ۱۷ ....

گفتم اکثرا اینجا همه دبیرستانی هستن و اکثرا همه مثل خودم تازه واردیم ممکنه همه افسردگی گرفته باشن ....یه چند تا جک نوشتم ..

البته (پردیس جون دستت درد نکنه ... همون جک هایی که واسم off گذاشتی...)

ولی برای اینکه به کسی بر نخوره جای شخصیت هاش ۳ نقطه میذارم.


 

... با پسرش رفته بوده دزدی، پاسبونه می‌بینتشون. دوتایی میزنند به چاک، پاسبونه هم می‌گذاره دنبالشون و داد میزنه: کره خر!‌ واستا!! پسر ... وامیسته میگه: بابا منو شناسایی کردن، تو برو


چه خبر از دل تو....؟ نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟ يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟ چه خبر از دل تو....؟ دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟ مثل روياي رسيدن به خدا.... همه شب تا به افق دل من نيز به آزادگي قلب تو ..........پر ميگيرد ( اینم اثر دبیرستان )


... با ماشين قراضش ميزنه به يه ماكسيماي نو . با هزار زور وزحمت از راننده رضايت ميگيره. تو 4 راه بعدي دوباره ميزنه به همون ماكسيما ، سرشو از ماشين بيرون مياره ميگه : برو برو منم


... روی ریل راه اهن میخوابه بهش میگن چرا اینجا خوابیدی ؟ میگه میخوام خود کشی کنم....... میگن پس اون نون بربری چیه دستت؟ میگه بر فرض قطار نیومد من اینجا از گشنگی بمیرم؟


فردا سالگرد کورش کبیر به همه ی شما ایرانیا مبارک!!!!!

هرگز نخواب کورش .... دارا جهان ندارد

سارا زبان ندارد ........رستم در این هیاهو

گرز گران ندارد ......... روز وداع خورشید

زاینده رود خشکید ... زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا ...... نامی دگر نهادند

گویی که ارش ما .... تیر و کمان ندارد

دریا ی مازنی ها ....بر کام دیگران شد

دارا کجای کاری ؟؟؟ دزدان سرزمینت

بر بیستون نوشتند.. اینجا خدا ندارد

هرگز نخواب کوروش... ای مهر اریایی

بی نام تو وطن نیز ..... نام و نشان ندارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:37  توسط سارا  | 

خرخونی

سلام به همه ی شما با معرفتا ( بخصوص همزادم !!)

می دونم این پست اخری رو به هیچ کس خبر ندادم که بیاین ....!

البته همچین هم پست اخر نیستا ....

دیگه مدرسه ها باز شد و فصل خرخونیه ما هم که خر خونیم ....!!

دیگه رفتیم تا تابستون اینده ولی از همین الان بگما ...تابستون اومدم وبلاگتون نظر دادم نگید ااااا تو کی هستی ؟؟؟؟

 

خلاصه اینکه برای پستم خبر ندادم که خدافظی خبر نمی خواد

پس فعلا بای تا تابستون بعد ....


پ.ن: ببخشید به هیچ کس سر نزدم درگیر مدرسه هام


تو صدام كن اي فرشته كه رو اسمون نوشته

                                                كه اگه فرشته باشه اين دنيا مثه بهشته

 

اي فرشته بهترينم پشت پلك شب طلوع كن

                                          تو ستاره و تو خورشيد عاشقي رو تو شروع كن

 

تو صدام ن اي فرشته ه غما برن از اينجا

                                                مژه هاي خيس پلكام نسازن واست يه دريا

 

منو تو مشعل چشمات دربه در كن اي فرشته

                                              با تو بودن ولي تنها كي ميگه اين دنيا زشته؟

 

تو صدام كن اي فرشته كه رو اسمون نوشته

                                                كه اگه فرشته باشه اين دنيا مثه بهشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:38  توسط سارا  | 

اولین شعر نو من ...

ماه شب ، همان الماس شهر

مي درخشد چه پر احساس است

من همان غيبه اي هستم كه اكنون وارد شهر شدم

غريبي تنها و بي كس

اين الماس سيمين تن

كه از فرسنگ ها دورتر بر من مي تابد چه اشنا است

تمام شهر مي شود روشن

تكه ابري بي پناه‌، از سر تعصبي ، ‌خود سپرده دست باد

جامه ي ماه شده و او را مي پوشاند

از وراي ديده ام

و اينگونه شد كه اين ، منه غريبه ي بي سرپناه

در عمق تنهايي خود با ناله و اه  

قطره قطره اب  گشتم

ديگرش نيست به شنايي ماه

كسي در خلوت تنهايي من

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:53  توسط سارا  | 

حصار

چشماي بي فروغ تو

                        قلب ترك خورده ي من

دنيا با ما چه ها نكرد

                        اين دنيا ي ريشه شكن

تيشه به ريشه ام نزن

                        دنيا حسابمو رسيد

تو ديگه پشت پا نزن

                        به ارزو هاي بعيد

دستام طالب دست تو

                        قلبت پناه امن من

گرده ي دست روزگار

                        مياد به جنگ تن به تن

امونمو بريده اين

                        عقربه هاي بي هدف

حصار كشيدن بين ما

                        تو يه طرف من يه طرف

ببين حالا كه هر دومون

                        مي خوايم بمونيم واسه هم

گذر بايد كنيم از اين

                        جاده ي پر ماتم و غم

فقط خدا مي دونه كه

                        اخر جاده چي مي شه

بن بسته اين جاده يا ما

                        با هم مي مونيم هميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 14:3  توسط سارا  | 

سلام

 

تولد تولد تولدم مبارک .....

 

اره امروز که دیروز باشه ۴ شهریور یه سال بزرگ شدم ...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 16:42  توسط سارا  | 

نفرین ترین نفرین

الهي سقف ارزوت خراب بشه روي سرش

بياي ببيني كه همه حلقه زدن دور و برش

 

الهي كه مريض بشه پيغام بده كه زود بيا

وقتي كه اونجا برسي بسته شه چشماي ترش

 

الهي كه روز وصال طوفان شه از سمت شمال

هيچي از اون روز نمونه بجز گلاي پر پرش

 

عمرت الهي كم نشه اما پر از غصه باشه

زجرائي كه دادي به من خوب بكشي تا اخرش

 

الهي كه يه روز خوش از تو گلوت پايين نره

رسواي عالمت كنن اون چشماي در به درش

 

قسم مي خوردي با مني قسم مي خوردي به خدا

خدا الهي بزنه تو كمرت تو كمرش

 

من اهل نفرين نبودم چه برسه كه تو باشي

بياد الهي خبرت بياد الهي خبرش

 

يكي دوتا سه تا كه نيست از خيلياش بي خبرم

هر چيزو كه نمي شه گفت پس مي كنم مختصرش

 

هر چي بدي كردي به من الهي اون با تو كنه

ببيني ديگري به جات رفته شده همسفرش

 

تويي كه عاشقم بودي بري سراغ ديگري ؟

واسه خدام فكر مي كنم مشكله قدري باورش

 

مي خوام بدونم قد من عاشقته دوست داره

اين كه رها كردي منو مي ارزه به دردسرش

 

ما چه نكرديم واسه تو كم به اب و اتيش زديم

اي بي وفا رفتي كجا سراغ از ما بهترش ؟

 

نامه رو به تو نمي دم مي فرستمش واسه خدا

تا ببينه چقد بده بنده ي از بد بدترش !!!!

    

    "مريم حيدرزاده"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:41  توسط سارا  | 

معلم زجر کشونه!!

سلام . بچه ها ۴۵ دیقه دیگه افطاره ... دل منم داره قیلی ویلی می ره !!!! گفتم یه کم با هم بخندیم .....

 

۱-      زنگ دفاعي بود از 38 نفر 12 نفر توي كلاس بودن و بقيه به بهانه ي اب خوردن كلاس رو پيچونده بودن و تا اخر زنگ هم نيومدن . ما هم ديديم حوصلمون داره سر مي ره .ثمينه برگشت سمت ما يعني پشتش رو كرد كلا به تخته و 3 تايي من و پانيذ و ثمين شروع كرديم به جدول حل كردن و معلم بدبخت هم داشت درس مي داد و ما هم با صداي بلند از بچه ها نظر خواهي مي كرديم :( ... 2 حرفيه ...) كه نمي دونم چي شد معلمه اومد سمت ميز ما منم محكم زدم تو پهلوي پانيذ كه جدوله رو يه كاري كنه اونم با پشت پا انداختش سمت ميز يگانه اينا . ولي يگانه برگشته بود داشت با ميزاي پشتي در باره ي بحث مي كرد و نفهميد . خلاصه اين معلم عزيز اومد و گفت نه بهتر بگم داد زد :( چرا اينقدر حرف مي زنيد ؟؟؟ هر وقت شما حرف مي زند يكي از رگهاي قلب من مي گيره ) پانيذ اروم گفت :( پس چرا تا حالا نمردي؟؟) اونم همين طوري داشت ادامه مي ادد:( واي من فشارم از دست شما افتاد پايين بس كنيد ديگه .) ثمين:( هر كي عصباني مي شه فشارش مي ره بالا مال اين مي يفته پايين !!)  حالا معلمه حرص مي خورد ما ريز ريز مي خنديديم !!! ديگه ديد هيچ كاري نمي تونه بكنه گفت من به شما نمره نمي دم حالا ببينيد . ثمين گفت بچه ها من دارم مي رم بيرون تا اخر زنگم بر نمي گردم حوصله ندارم شما ها نمي ياين . گفتم :( بگير بشين سر جات الان ميگيره مي زنتمون. ) ولي اخرش ثمين در رفت . و ما تا اخر كلاس اسم فاميل بازي كرديم !

 

2-      يه روز قرار بود بچه ها بيان خونمون ايدا دلش درد مي كرد و يه زنگ مونده به زنگ اخر رفت اتاق بهداشت . زنگ اخر اومد كه حرفه داشتم . روي كتابش نوشتم :( بميرم دلت درد مي كنه مسكن مي خواي ؟) نوشت :( تو نگران خودت باش من از همه ي شما حالم بهتره ) نوشتم :( تو ديگه چه مارمولكي هستي؟ ) همون موقع دبير حرفه صداش كرد كه بياد درس جواب بده . ايدا :( خانوم دلم خيلي درد مي كنه باور كنيد نمي تونم از جام تكون بخورم تمام زنگ پيشم تو اتاق بهداشت بودم .) منو مي گي زدم زير خنده شانس اوردم نديدم وگرنه مي كشتم . تا اخر زنگم نشتيم و زنگ كه خورد اولين كسي كه مثل بمب از جاش پريد ايدا بود !!!!

ماه رمضونتون مبارک ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 19:30  توسط سارا  | 

اردووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

سلام به همه ي دوستان شرمنده چند روز نبودم امتحان جامع داشتم ...........

حالا بذاريد خاطره ي اردومون رو براتون بگم .

 مي خواستن مثلا ما رو ببرن سينما . كلي تو راه شادي كرديم تا رسيديم و گفتيم بريم توي صف بوفش پانيذ رو فرستاديم تو بوفه كه ديديم يكي چار دست و پا داره زير پايه بچه ها له مي شه منو و يگانه رفتيم كمكش از زير پاي بچه ها به حالت چار دست و پا بكشيمش بيرون حالا مگه از بين اون جمعيت گشنه ميشد اينو نجات داد از يه طرف من غش كرده بودم از خنده از طرف ديگه اون داشت زير دست و پا خفه مي شد تا اينكه بلاخره موفق شديم . گفتم :( حالا تو نمي تونستي مثل بچه ادم بياي بيرون ؟) گفت :( واي جانباز نود و نه درصد شدم . له شدم اون زير .) و ما غش غش بش مي خنديديم . كه بلاخره راهمون دادن تو و چشمتون روز بد نبينه ديديم از اون همه صندلي حدودا 20 تاش خاليه و ما هم 100 و خورده اي دانش اموز سومگفتيم چه كار كنيم چه كار نكنيم ما رفتيم صندلي گير اورديم و طناز هم نشست رو پاي پانيذ و بقيه بچه ها كف زمين جا پهن كردن . داشت كارتون شيرشاه پخش مي كرد . هي به خودمون قوت قلب مي داديم اينو واسه مدرسه هاي ديگه گذاشتن الان تموم مي شه و اينا پا مي شن مي رن ما هم عين ادم مي شينيم رو صندلي ولي خيال باطل بود كارتون تموم شد ولي كسي از جاش پانشد كه هيچ يه فيلم جذاب گذاشتن . يه پسر 4 ساله بود كه خورده بود زمين با يه دختر 4 ساله كه باند ورداشته بود مي گفت :( من دكتر شدم دكتر شدم .) هر چي خورده بوديم كوفتمون شد . چند تا مدرسه ي راهنمايي همونطر كه گفتم نصف رو صندلي و نصف پخش زمين متحد شديم 1 2 3 مي گفتيم هووووووووووووووووووو مي كشيديم .... كه مديرش اومد با ميكروفون داد زد اين چه كاريه اگه اعتراض داريد بياين برگه اعتراض رو پر كنيدولي ديد حريفمون نمي شه خودش اومد توي سالن و با ناظممون شاخ تو شاخ شدن ... منظورم داد و قاله ها !! كه اخر از سينما پرتمون كردن بيرون !!!!

تا رسيديم مدرسه و كل سومي ها نشستيم وسط حياط و بلند بلند مي گفتيم :

حتي اگه بميريم سر كلا س نمي ريم !!!

اينقدر داد و هوار كرديم كه همه ي پايه ها اومده بودن پايه پنجره و صداي معلم ها رفت هوا تا ناظم محترمه اومد سوت زد و ما الفرار تو كلاس !!!

توي كلاس هم نشستيم كف كلاس تا ناظم جديد اومد يك حال گيري اساسي كرد و رفت و به عبارتي ساكتمون كرد تا اينكه معلم اجتماعي اومد سر كلاس

با اينكه همه جزوه اجتماعي داشتيم گفتيم نه خانوم ما جزومون كجا بود . اونم كتاباش رو پرت كرد گفت به درك كه جزوه ندارين تا جونتونم دراد اگه من سر امتحان به شما كمك كردم . يهو بچه ها زدن زير خنده ... بميرم كفش بريد !!

خلاصه زنگ بعدشم علوم داشتيم كه بچه ها عصباني ...تا اينكه زنگ خورد و ما كفري برگشتيم خونه !!!! ولي كلي حال همه رو گرفتيما ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 11:21  توسط سارا  | 

اشک

بلور اشكام رو ببين دلت برام نمي سوزه

ببين پشت سرم مي گن داره تو عشقش مي سوزه

 

شايد بازم تو حق داري لياقت تو بيشتره

ولي قلب منم ببين كه واسه ي تو مي زنه

 

ديروز نمي دونم چي شد كه رفتم پشت پنجره

درست ديدم كه دستتو دادي به دست دختره ؟

 

دلم فرو ريخت رو زمين قلبم هزاران تيكه شد

هر ثانيه اي كه گذشت برام هزار دقيقه شد

 

نگام رو دزديم ولي قلبم هنوز اسيرته

هر تيكه قلبم الان تو فكر اين فريبته

 

خنده هاي اون دختره مي پيچه توي لحظه هام

حرفا دارم باهات ولي بغض مي پيچه توي صدام

 

چي كم گذاشتم مگه من كه غم بع من سر مي زنه ؟

انگاري مثل هميشه سنگ رو به دشمن مي زنه

 

جاي خالي قلبمو هزار تا سنگ مي پوشونن

جز تو هيچ كسو نميخوام هرچند همه ازم دورن

 

بازم به رسم قديما خيره مي شم به پنجره

ميخوام بازم ببينمت حتي اگه با دختره

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 13:40  توسط سارا  |